بدون امضا
-
تاریخ: 1401/3/13 ساعت: 12:32
در توضیح این موضوع بگم که واقعا دیگه کی حال داره بیاد پای سیتم بشینه یا مرورگرشو باز کنه تا یه چیزی بخونه و اینا؟ ولی تلگرامو حتی بعد از فیلتر کردنش همه دارن و بنظرم برای این جور کارا خیلی کارایی هم داره. فعلا راحتترم که حرف دیگهای اگه هست رو اونجا بزنم، باز تا ببینیم بعدا به وبلاگ برمیگردیم یا نه.....
یدونه وبلاگ دیگه دارم توش روزمرگیهامو بدون سانسور مینویسم. قایمش کردم ولی اگه فکر میکنی حال و حوصلشو داری که بخونی و منم ممکنه آدرسشو بهت بدم یه پیامی چیزی بهم بده تا رمزو بهت بگم
-
تاریخ: 1401/3/13 ساعت: 12:32
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Adblock test (Why?)
تکمیل میشود
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:24
جهت خالی نبودن عریضه و این صحبتها، این شعره که داستانش یه چنتا پست پایینتره رو دارم مینویسما! فکر کنم ادامه داشته باشه ولی تا همینجاشو میذارم که یوقتی مردم لال از دنیا نرم! :)) نرم نرمک آدمیدر درون
هنوزم از تعریف شنیدن بدم میاد!
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:24
امروز یه جلسه شعر بود، با اینکه وسط امتحانام بود به دلایلی مثل بههم زدن یکنواختی و یه استراحت ذهنی و چیزایی مث این، بعلاوهی علاقهی زیاد پاشدم رفتم. دو تا شاعر مطرح هم اومده بودن و در کل جلسهی خوبی
باید بیشتر بنویسم...
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:24
مطمئنم باید بیشتر بنویسم!نه فقط اینجا... همه جا... حالا هم دارم دنبال بهونه میگردم واسه نوشتن!قدیما عقیده داشتم که آدم تا حرفی نداشته باشه نمیتونه بنویسه. ولی فقط همین؟ یه وقتایی بود میرفتم انجمن و
برق میزنه، مشکی مشکی
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 16:54
دو سه روز قبل عید بود داشتیم با یکی از رفقا دور میزدیم تو خیابون. هوا هم سوز بدی داشت! برای همین پنجره ها رو م بالا کشیده بودیم. نمیدونم چی شد یهو انداختم تو کمربندی و همینجوری داشتیم دور میزدیم شهرو ... که رسیدیم به یکی از میدونای گوشه ی شهر ! تو حاشیه میدون دیدیم یه بچه ای نشسته، سرشم تو یقه لباسش...
مینویسم تا بمونه
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 16:54
اوضاع خیلی جالبی بر زندگیم حاکمه در حال حاضر! اولا اینکه یه دوستی داشتم خیلی قدیمی، خیلی ... یهو اومده پیام داده که بیام تمومش کنیم دوستیمونو و همدیگه رو اذیت نکنیم! فلان و اینا... و واقعا یه هفته است تو شوکم! تو فیلما دیده بودم اونم مثلا روابط دو جنس مخالف که بیا همو عذاب ندیم و تمومش کنیم! ولی فکر...
آمارتو بپا !
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 16:54
امروز صبح از سر جلسه امتحان داشتیم با دوستم برمیگشتیم خونه. میگفت تو خیلی نامردی! خیلی میخونی ولی دروغ میگی الکی که من نخوندم و اینا! ( و البته حرف چرت میزد! واقعا خیلی درس نخونم!) من هر بار از یه راهی سعی میکنم بهشون بگم دارن اشتباه میکنن! امروز همون رو موتور بودیم بهش گفتم:« ببین من آخرین باری که ...
کاری کلمه 3
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 19:42
ویترین خانه روزمرگی هایم سر آغاز امکانات و اضافات تماس با من محلی برای نوشتار های بیخودی از سر دلتنگی دسته بندی های وبلاگ بر اساس موضوع (۶۴) اطلاعیه ها (۱۱) شاید مناسبت (۱۳) نا شعر (۱۹) داستانک (۷) میهمان نا خوانده (۴) نگاه (۸) کاریکلماتور (۳) تشخیص (۲) آینده نگار (۴) شعر ها (۲۹) نو (۲۰) سپید (۱۶) ن...
نفس
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:42
قائدتا وقتی یکی شیش هفت ماه نیاد تو وبلاگش پست بذاره آدم باید نگران بشه ! ینی من میشم، ولی شما نشین! من اگه خواستم بمیرم قبلش وصیت میکنم یکی بیاد اینجا پستشو بذاره ...
شاه بیت
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 10:43
○روزی به یک درخت جوان گفت کُندهای :باشد که میزِ گوشهی میخانهای شوی !•تا از غمِ زمانه بیابی فراغ بالای کاشکی نشیمنِ پیمانهای شوی•یا اینکه از تو، کاسه ی «تاری» در آورندشورآفرینِ مطربِ دیوانهای شوی•یا صندوقی کنند تو را، قفل
hossein jannati
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 10:43
تا به حال هر چه گشتم از این شاعر محبوبم چیز زیادی پیدا نکردم. خودش در وبسایتش اینطور نوشته : در بیست و سوم اسفندماه 1359 در تهران به دنیا آمدم و نه از نیاکان به بزرگان مربوطم ونه هیچ کار مهمی در جهان کرده ام! تنها می دانم که چی
مغرور
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 10:43
امروز اینجا هم یه نم بارونی اومد.از قضا اطراف خونمون دارن پی میکنن و ساختمون میسازن و از این حرفا . تا دیدم بارون گرفت یاد اون مهندسا و کارگرا افتادم که الان حتما دارن با خودشون میگن: بیا ! ینی شیش ماه ، شیش ماه اینجا با
یک دنده
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 10:43
توی عمرم اینقدری که جلسه رفتم و درباره ی مسائل مختلف توی جلسات مختلف نظر دادم با دوستان و اینا ؛ تو خونه و فامیل نظر ندادم ! (با اغراق !!)یکی از جالب ترین جلسات زندگیم رو هم دو سه روز پیش نشسته بودم تحت عنوان هم اندیشی نشریات
کاسه داغتر از آش
-
تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 21:13
دایه مهــربان تر از مادر هستم برای گهواره های خالی همسایه مان از درخت سیب باغ زرد آلویش لواشک میچیند دیگر کسی برای طراوت دست به جیب نمیشود دلم میسوزد برای کاسه های داغ تر از آش در آتش دیگری گُر میگیرند و برای سرمای دیگری یخ میزنند شاید این سایه ای که هر روز کوتاه تر میشود متعلق به آخرین بازمانده نسل...
تشخیص(2)
-
تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 17:03
بنام خدا همه ی این نوشته بین کاغذ های دفترچه خاطراتم محفوظ خواهند ماند.فقط اینها را نوشتم که هیچ وقت یادم نرود . اینطور که من فهمیده ام ، آدم خیلی خیلی خوشبختی هستم. اصلا از سر و رویم خوشبختی میبارد . در هر جشن و مهمانی ای که حاضر میشوم مرکز توجهات خواهم بود. بدون استثنا در هر کاری که وارد شده ام مو...
آیا من هم نیز ؟؟
-
تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 17:03
ماجرا اینه که از اونجایی که من توی شهر خودمون دانشگاه هم قبول شدم ، معلم ادبیات دوران دبیرستانمون درس ادبیات فارسی دانشگاه رو هم ارائه دادن . از طرفی توی کلاس درباره امتحان بحث شد و یه سری صحبت که نهایتش این شد که ته برگه امتحان یه سوالی هست که یه حالتی داره بین اینکه یه چیزی از خودتون بنویسین و نقد...
وقتی نمیاد، باید بیاد
-
تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 17:03
الان مثلا چند روز دیگه است و اینم شماره 2ی اون . و اما بعد ... کلی زمان گذشت و من داشتم خیلی عادی پست میذاشتم و مینوشتم ولی یهو امروز به خودم اومدم و دیدم که نه ... ! مثل اینکه خیلی وقته چیزی ننوشتم. همین شد که کلی فکر کردم چیکار کنم با این حال که یادم اومد این پسته رو ننوشتم احتمالا ! و وقتی چک کرد...
رهگذر
-
تاریخ: 1395/10/23 ساعت: 9:45
رفته بودم یه سری ازش بزنم .وقتی که سنی از آدم میگذره و آدم کلی بچه و نوه و نتیجه داره دیگه تحمل تنهایی براش خیلی سخت میشه . برعکس ما جوون ترا که معمولا تنهایی راحت تریم.خوب بخاطر اختلاف زیاد سنی ، نمیتونیم همزبون های خوبی برای هم باشیم .ولی اینجوری نیست که حرف همدیگه رو متوجه نشیم.اون از من خیلی جلو...
مکاشفه ای از بستر بی حالی
-
تاریخ: 1395/10/23 ساعت: 9:45
از چند سال قبل میگویم ... عزیزی از جمعمان رفت ... عده ای به نبردی رفتند ، آنسوی مرز ، عده ای له میشدند زیر بار فقر و فلاکت ،عده ای پرچم آتش میزدند و شعار میدادند، اعتیاد هم همه جا بود -کم رنگ یا پر رنگ- ، کنکور هم خوب حس کردیم ، دولت ها رفتند و آمدند ، همه ی شبکه ها خبر میگفتند ، در هایی قفل زده شد ...